تبليغاتX
عقربه ها می داننددر"راستگرد"خبری نیست؟
شعر
 ؟!
شباهت های این دو آرم را بیابید

                                         

 

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 می ترسم
من از تکرار می ترسم

تکرار رسوایی

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 حلال و حرام
چقدر این دوتا موضوع را باور دارین؟

مرزشون کجاس؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 راستی مشکل کجاست

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم.... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

دکتر شريعتي

--------------------------------

پی نوشت:

این روزها خیلی ها رو میبینم که مثل خر کار می کنن و به هیچ جا نمیرسن

خیلی ها رو هم میبینم کاری نمی کنن و به همه جا میرسن

خیلی فکر کردم به نتیجه رسیدم

شما هم فکر کنین

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 88/8/8
چه فرقی میکنه چه تاریخی باشه؟وقتی نقطه صفر تاریخ معلوم نیس کجاس و واسه چی اونجاس حالا هزار و خورده ای هم گذشته یه روز این ور یه روز اون ور چه فرقی داره؟

دقیقا ۶/۶/۶۶ و ۷/۷/۷۷ یادمه هیچ اتفاقی نیفتاد که ۸/۸/۸۸ بیفته

تازه چن وقت پیش ۹/۹/۹ میلادی بود اصلا کسی فهمید؟

وقتی روزا رو تلف میکنیم ۸/۸/۸۸ با ۹/۸/۸۸ یا هرروز دیگه چه فرقی داره؟

چرا همش دنبال چیزای مسخره ایم؟

آخه چرا؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در شنبه نهم آبان 1388  |
 

آخه چرا؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 پارس آباد یا ترک آباد
یه سوال متهاست ذهنمو درگیر کرده

یه شهری هست بالای ایران 5 کیلومتر مونده به رود ارس مردمش به زور فارسی حرف می زنن ولی اسمش پارس آباده

چرا؟

اسم اصلیش چیز دیگه ای بوده؟

درراستای قومیت زدای تو اون منطقه اسمشو عوض کردن؟

یا...

شما چی فکر میکنین؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 باران ما را با خود خواهد برد

باران ما را با خود خواهد برد

موبایلم که زنگ میخوره بدون اینکه چشامو باز کنم دستم رو دراز می کنم به سمتی که صدا از اونجا بلند شده و چند بار کورمال کورمال تکون میدم تا اینکه لرزش گوشی را زیر دستم حس  کنم. چند ثانیه ای هیمن طور دستمو روش نگر میدارم و به این فکر می کنم که جواب بدم یا نه. بالاخره گوشی رو می آرم جلو صورتم و یکی از چشامو باز می کنم ببینم کیه که این وقت صبح چون فکر کرده سحر خیز تر از منه میتونه بره رو اعصابم و با کمال پررویی بعد اینکه کلید سبز رو گوشی رو فشار دادم نیشش رو تا بنا گوشش باز کنه و بگه به هنوز که خوابی پسر؟ چقدر میخوابی آخه تو؟ نمیدونم  چرا وقتی میافتی بمیری کسی ازت نمیپرسه از زندگی چی فهمیدی که حالا افتادی بمیری ولی وقتی یه روز عشقت میکشه یه کم بیشتر بخوابی همه میخوان بدونن که در شبانه روز چقدر می خوابی و چند وعده غذا می خوری؟ حالا بماند که من خانه خراب دیروز زیر اون بارون لعنتی دمار از روزگارم در اومده بود و از خوش به حالی نبود که تا الان خوابیده بودم.

بالاخره هر چی زور می زنم که یکی از چشامو باز کنم نمیشه که نمیشه و آخرش دو تاش باهم باز می شن. اصلا من از بچگی تو این شارلاتان بازی ها مشکل داشتم و همیشه فکر می کردم خدا عدالت رو در مورد من اجرا نکرده که تا ابد مجبورم از خیر تمام کارایی که با یه چشم بسته میشه انجام داد بگذرم. 

 چند ثانیه ای طول می کشه تا چشام لنز منزاشو تنظیم کنن و شماره رو مانیتور گوشی را بخونن. آخرش وقتی میبینم از شرکت زنگ زدن پلکامو رو هم می اندازم و گوشی را پرت میکنم گوشه اتاق، طوری که به دیوار بخوره و قابش باز شه و باتریش بیفته بیرون. البته نه اونقد محکم که دل و رودش به هم بریزه. اصلا گوشی های نوکیا ساخته شدن برا اینکه هر وقت اعصابت مشکل داشت بکوبی به دیواری، دری تخته ای چیزی و بعد که حالت سر  جاش اومد قطعه هاش رو مثل مکعب های خونه سازی رو هم سوار کنی و دوباره ازش بصورت متمدنانه استفاده کنی. احتمالا آقای نوکیا یا هر نابغه روان پریشی که این کمپانی رو راه انداخته میگرنی چیزی داشته که این پاره آجرا رو داده دست مردم. گوشی رو که خفه می کنم پتو را محکم تر به خودم میپیچم و به این فکر می کنم که داشتم چی خواب میدیدم  که اگه باز خوابم برد ادامه ش رو ببینم.

راستش دیروز یه ریز بارون میومد. تو این شهر کوفتی که نزدیک نه ماهه منو منتر خودش کرده بارون حرف اول رو میزنه. البته نه از اون بارونایی که زیرش هوس کنی عاشق اولین کسی که سر رات سبز میشه بشی،نه، از اون بارونایی که انگار خدا قصد کرده باشه قوم عاد یا ثمود یا یه همچو چیزی را هلاک کنه. یه ساعتی زیر بارون سگ مصب اینور و اونور میدویدیم تا دست و پای کارو جمع کنیم همه چی آب نشه فردا بره تو زمین. البته وظیقه من نبود این کارا. مینونستم راحت راهم بکشمو بیام خونه فیلم بعد از ظهر سگی را بندازم تو دستگاه و یه قوری چای مخملی هم ردیف کنم بذارم کنار دستم و از بد از ظهر سگیم لذت ببرم. ولی وقتی دیدم آقای نوظهور پیمانکار پروژه بغل کانکس زیر بارون نشسته و مثل مادر مرده ها زار زار گریه میکنه دلم به حالش سوخت و ناظر بازی رو گذاشتم کنار و رفتم بلندش کردم که کارو یه جوری جمع و جورش کنیم کمتر ضرر ببینه . بی وجدان  اونقدر شیرین گریه می کرد که آدم رو به هوس می انداخت. اولش به سرم زد برم کنارش بشینم گریه کنم ولی سگ مصب رفته بود درست اونجایی که بارون شدیدتر از همه جا می زد نشسته بود. هیچ هم ملاحظه نکرده بود که اگه کسی هوس کنه کنارش بشینه گریه کنه فردا باید تمام روز تو رختخوابش دراز بیفته و هر از گاهی بیدار شه یه کاسه سوپ زهرماری کوفت کنه و دوباره بمیره. یه جورایی این دومین بار بود تو زندگیم که هوس کردم گریه کنم. اولیش وقتی بود که آل پاچینو تو پدر خوانده 3  جسد دخترشو  رو پله ها بغل گرفته بود و اون گریه معروفشو رو می کرد. هر چند آدم میدونه فیلمه ولی بلده اونقد حرفه ای گریه کنه که حالت رو بگیره و می گیره.

خلاصه اینکه بعد اون بارون دیروز تا یک هفته نمی شد تو سایت پروژه قدم زد چه برسه به اینکه کاری هم بشه انجام داد. بخاطر همینه که وقتی مدیر طرح نکبت از همه جا بی خبر زنگ زده اول صب میخواد بدونه کارا روبراهه یا نه بهترین جواب اینه که گوشی رو محکم پرتش کنی طوری که به دیوار بخوره و قابش باز شه و باتریش بیفته بیرون. البته نه اونقد محکم که دل و رودش به هم بریزه. اصلا گوشی های نوکیا ساخته شدن برا اینکه هر وقت اعصابت مشکل داشت بکوبی به دیواری، دری تخته ای چیری.

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 حلا زاده یا حرومزاده

یه رسمی تو فرهنگ ما ایرانی ها هست که همیشه از همون بچگی باهاش مشکل داشتم.

همه دیدیم وقتی دارن در مورد یکی حرف می زنن و اون سر میرسه میگن"حلال زاده ای آ داشتیم در موردت حرف می زدیم"

هیچ وقت این جمله رو استفاده نکردم.ازبچگی با این جمله مشکل داشتم و نمی تونستم هضمش کنم.وقتی هم معنی حلال زاده رو فهمیدم مشکلم بیشتر شد.چرا اینو میگیم؟ یعنی وقتی داریم درمورد کسی حرف می زنیم و اون سر نمیرسه حروم زادس؟

نظر شما چیه؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  |
 تذکره الاولیا با یک فنجان اسپرسو

 

تذکره الاولیا با یک فنجان اسپرسو

۱

بایزید بسطامی و حج در فصل آنفلوآنزا

نقل است که یک بار قصد سفر حجار کرد. چون بیرون شد، بازگشت. گفتند: " هرگز هیچ عزم نقص نکرده­ای؛ این چرا بود؟" گفت: "روی به راه نهادم، رنگیی دیدم تیغی کشیده که: اگر بازگشتی، نیکو! و الا سرت از تن جدا کنم." پس مرا گفت: "خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی؟"

نقل است که گفت: مردی در راه پیشم آمد، گفت: "کجا می­روی؟" گفتم به حج". گفت: "چه داری؟" گفتم: "دویست درم" . گفت: "بیا، به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد، که حج تو این است!". گفت چنان کردم و بازگشتم.

تذکره الاولیا، فریدالدین عطار نیشابوری، نسخه رینولد آلن نیکلسون، ذکر بایزید بسطامی

 

پی نوشت 1: "پس به هر سو رو کنید آنجا روی خداست".

سوره بقره، آیه 115

۲

چه قدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است. این که یک اسپرسوخور حرفه ای مثل علی را ببینی که گوشه یک کافه پر از خرت و پرت های مدرن، یک جانماز پر نقش و نگار دست دوزی شده بته جقه پهن کرده زمین و دارد نماز سر وقتش را می خواند.یعنی من که می میرم برای این که کسی- حالا هر کجا که هست- عین خودش باشد، وقتی که آنجا نیست.

" کافه پیانو، فرهادجعفری، نشر چشمه"

 

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  |
 اعترافات ژان ژاک روسو
 

در حاشیه اعترافات ساختگی

" بنگر که چگونه خود را تکذیب کردند!"       

سوره انعام. آیه ۲۴

 

پی نوشت: و در آن نشانه هایی است برای خردمندان...

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 آزمون و خطا
                                             

"سران بسیار داشتن بس خطرناک خواهد بود.باید یک تن سالار و یک تن شاه باشد-آن کسی که زئوس خدای خدایان عصای پادشاهی و حق داوری را که نشانه فرمانروایی است بدو اعطا کرده باشد."

ایلیاد هومر.۱۰۰۰ سال و به روایتی دیگر ۸۰۰ سال پیش از میلاد مسیح  

پی نوشت۱: قانون پایستگی: به توصیه یک دوست .......شد.

پی نوشت۲: عطار هفت شهر عشق را گشته است                  ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

پی نوشت ۳:آزموده را آزمودن خطاست.

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 ای کاش می شد

وقتی نمی توانی با غرور زندگی کنی سعی کن با غرور بمیری

(نیچه)

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  |
  29

همین

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در شنبه دهم مرداد 1388  |
 مادر

شعری از عادل حیدری


طفلکی از همان سالها پیش،آرزو داشت من زن بگیرم

مدتی با نداری بسازم ،بعد یک وام مسکن بگیرم

چون به قول خودش رام بودم ،قول دادم کنارش بمانم

اولش زیر آن سقف چوبی ،تا کمی بعد آهن بگیرم

کاش در قلک کودکی هام ،سکه ها جنسشان کاغذی بود

تا که یک بار هم روز مادر، جای جوراب دامن بگیرم

کاش در آیینه گم نمی شد بچگی های پیراهنم تا

جای این قدر ای کاش فردا نان صبحانه را من بگیرم

شاید این روز دیر است اما، سالها پیشتر قول دادم

آخرش انتقام تورا از وصله وچرخ وسوزن بگیرم

شاید امروز دیر است مادر بی تو این روزها...

راستی کاش آخر هفته یادم بماند شیره ونان وروغن بگیرم

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388  |
 .....

                                         

     لویی فردینان سلین

"درست است، در واقع  حق با توست،ولی آخر همه ­مان روی یک کشتی نشسته ایم و به نوبت پارومان را می زنیم. تو که نمی توانی بگویی نه؟

روی سیخ هایی نشسته ایم که به همه مان فرو می رود! آنوقت چی گیرمان می آید؟ هیچ! فقط دوز و کلک، فلاکت، چاخان و مشنگ بازی هم بالای همه اینها.پایین کشتی هن و هن می زنیم، از هفت بندمان عرق سرازیر است، بوی گند می دهیم؛ و همین.

آنوقت آن بالا ، روی عرشه، توی هوای آزاد، ارباب ها ایستاده اند، با زن های ترگل ورگل و عطر زده روی زانوشان و کک شان نمی گزد. به عرشه احضارمان می کنند. کلاه های سیلندشان! ! را روی سرشان می گذارند و بعد سرمان عربده می کشند و می گویند:" پفیوزها جنگ است!" 

از رمان "سفر به انتهای شب"/لویی فردینان سلین                     

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در شنبه بیست و سوم خرداد 1388  |
 خسته ام
دل خسته ام از این شهر ،شهر سرد

زنهای قرمز ومردان زرد زرد

وقتی شکفتی ویک حس پرغرور

ناگاه روح تورا خورد ومرده کرد

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در دوشنبه یازدهم خرداد 1388  |
 بازهم
بازهم دروغ بگو

بازهم دوستم داشته باش

بازهم دل خوشم کن

بازهم...

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388  |
 سوءتفاهم

تو وقتي كه رفتي دلم زيرو رو شد

چه داغون چه ويرون چه بي آبرو شد

تو رفتي و گفتي بشين زير بارون

تو گفتي كه بي من ميشي درب و داغون

ولي بي توهم شد خوشي كرد و خوش بود

چه خوب شد كه رفتي شناختم تو روزود

دلم تازه فهميد كه فرقي نداره

توباشي نباشي هميشه بهاره

تو اصلا نبودي كه تنهام بذاري

توراذهن من ساخت واسه بي قراري

واسه بي قراري بهونه مي خواستم

 توي ذهنم از تو يه آيينه ساختم

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388  |
 شراکت

NASA globe in hands. Concept for environment conservation.

 

سیاره ام را با تو تقسیم میکنم

یک افق سهم هرکداممان می شود

و نصف النهاری

که سمت قدمهامان را از هم جدا می کند.

 


 

این دلالوناس ...

دلاوگا پس شما کجا موندین آخه؟

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در یکشنبه دهم آذر 1387  |
 پل.....(مال همین الانه!)

 

 

Stock Photo - sky during thunderstorm, 
montana. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart

 

آخرین قطرهء باران را

از خدا پلی بخواه قدیس!

راهی که آمده ای

رودخانه ای بدنیا آورده است!

 


 

من هنوز دلالونام .....مستاجری می کنم اینجا! یادتون که نرفته؟

 

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در شنبه یازدهم آبان 1387  |
 كبوتر خوانده (یه شعر قدیمی مال پارسال)

Stock Photograph - information, communication, 
network, carrier 
pigeon, mailman, 
homer. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart

 

کبوتر می خوانم در شب زیتون.

پوتین ها پیر شده اند...

پاهایم را به ستاره ای وصله می زنم،

و مهتاب سر می دهم؛

" سبز از دو کتف سرخ می شود..."

 

 


 

منم دلا لونا....مستاجر وبلاگي جناب دلاور !

 

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه نوزدهم مهر 1387  |
  .....

Picture of Lake Pictures



حرف از نرفتنت نيست ...
كلماتم عريانند!
خواستي بروي يادت باشد،
تكه ابري كنار حنجره ام بگذار
تا بادي اگر وزيد
روي صدايم بكشم ...
كه نه باد را به ناسزا بگيرم
و نه مسيري كه پاهاي تو را بهانه ميكند ...

يا نه! تنم را از ميخي بياويز!
صليبي در گريبانم خواهم كاشت

در تنهائیم مسيحائي متولد مي شود

كه مادر هم ندارد!


 

 


 

 

پینوشت:

این منم دلالونا.....

کجائین شما دونفر؟




|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه بیست و نهم شهریور 1387  |
 سلام دوباره .....
 Stock Photo - close-up of water 
dripping down 
a gray surface. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart

 

 

گیسوی تو را

خدا

کوتاه خواسته بود ژاندارک!

که از تو نه سنجاق سری ماند نه آتشی...

گیسوی تو

آتش نبود،

جرقه های دلکش ماه بود

بر تن کهیر بستهء تاریخ ...

 


 

پینوشت: بارون میاد .....

من دلا لونا هستم...

که سفر تقدیر ماس ...

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در دوشنبه هجدهم شهریور 1387  |
 يك سلامِ اجاره نشينانه !!!
 

اما خداي تازه تراشيده ء من!

اين مترسك كه مي بيني،

تو را فقط براي آدم شدن خودش ساخت ...

آواز نمي تواند!

كه آواز، رسم  آزاديست،

و بردگان،

بی عصیان،

صدا ندارند ...

كه باد شوند در پي آب ...

 


 

سلام به همگي! نه نترسين اين منم دلالونا... غريبه نيس! اومدم اينجا اجاره نشيني!

راستي! پي نوشت! :

احتراما ،دوباره، تموم عزيزانيو كه از اين وب گرانقدر( وب دلاوگاي عزيز و جناب ملك محمدي گرامي) بازديد ميكنن، به شركت در بازي اهداء حيات و عضويت در تيم ِ بازيِ برد- بردِ بيمارستان دكتر مسيح دانشوري دعوت ميكنم ...آدرس سايت بيمارستان دكتر مسيح دانشوري رو ميتونين با مراجعه به قسمت پيوندهاي روزانهء اين وبلاگ پيدا كنين... لبخند گرامي خداوند، پيشاپيش گواراي وجود!

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در شنبه شانزدهم شهریور 1387  |
 کمک

اکبر به قول خودش حس وعاطفه اش موند ته دره و خودشو کشیدن بالا منم هفش ماهی میشه تعطیلم نه شعری نه حسی چراغ این وبلاگم داره خاموش میشه فراخوانمونم یه خواهان داشت که نیومد

 یه کار قدیمی ماله سال 85 رو می ذارم  به امید تولدی دوباره برای من واکبر

 

در اوج با تو بودن نا گه شدم فراموش         با رفتنت دلم رفت انکار رفتم از هوش

آن وعده ها که دادی آن حرفها که گفتی       احوال و حال من را آشفته کرد ومغشوش

زنگ صدای خوبت آهنگ دل نشینش         مانده است در وجودم پیچیده است در گوش

 ای مهربان تر از ابر وقت نزول باران       کوقطره های مهرت تا من کنم به جان نوش

من جای جای قلبم لب تشنه تو بودو            با رفتنت شکست و شد صفحه ای ترک پوش

یک قلب صاف و ساده تقدیم تو نمودم         کندی تو یادگاری رویش و گشت مخدوش

گفتی که میروی تو باشد برو از اینجا         شاید که با نبودت من هم کنم فراموش

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در چهارشنبه نهم مرداد 1387  |
 
 "مدتی این مثنوی تاخیر شد

                  مهلتی بایست تا خون شیر شد"

سلام به همه دوستانی که در این روزهای سخت و تخت از لطفشان ما را بی نصیب نکردند و حالمان را می پرسیدند.

 و پوزش از تمام دوستانی که مرتب سر می زدند و کوتاهی بود از ما در جواب دادن.

و بعد اینکه دلتنگ همه بودم.

 

                         "بند می شوی؟"

زمین گرد هم نبود

پایم به جایی بند نمی شد که تو بند می شوی

می بینی گلم؟

باز هم راهی که به جایی نمی رسد به من رسیده است.

 

زمین با من بازی می کند

من با روزهایی که اگر نبود

حالم را می پرسیدی.

 

کتابی که روی صورتم گرفته ام

تنهایی ام را

 فقط از ماه پنهان می کند

و فکر می کنم به شبهایی که

ماه اگر تو نیست بگیرد بهتر است.

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
 ...
بشکن

روزه سکوتم را با لبانت

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 تنهایی
پرنده هم باشی

خسته ات می کندپرواز

تنهایی

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 اسم کوچکم برای جغدها
گور به نورت ببارد "ادیسون"

هوس روز را از سرم پرانده ای

حالا تمام جغدهای شهر

مرا به اسم کوچک می شناسند

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 
 
بالا