تبليغاتX
سپرده ام لای ابرها خاکم کنند

سپرده ام لای ابرها خاکم کنند

تسلیت

اکبر جان مصیبت وارده رو تسلیت میگم

دلاور باش و چون کوه استوار بمان

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 12:27  توسط داود ملک محمدی  | 

ارتباط پديده ماهي صفت و لاک غلط گير

مدتهاست طنز،هجو و هزل تعريف مشخصي در جامعه ما ندارد.طنز به خاطر دشواري ،ظرافت و لطافتي که دارد براي همگان دشوار است. وکسانيکه مي خواهند از بستر طنز براي خود شهرتي دست و پا کنند و کلاهي از اين نمد براي خود بدوزند بي شک ناتواني خود در اين مقوله را با هجو يا هزل پر ميکنند.گذشته از فرهنگ عمومي جامعه ايران که براي خنديدن و شادي چند لحظه خود از تخريب افراد،اقوام و فرهنگها ابايي ندارند طنز جامعه امروز ما نيز به تبعيت از اين فرهنگ به بيراهه مي رود و بي شک اين وظيفه نخبگان ادبيات کشور است که اين بيراهه روي را اصلاح نمايند.

در کشوري مثل ايران که متشکل از اقوام ونژادهاي مختلف با گويشهاي مختلف مي باشد اتحاد و همبستگي بين اين اقوام رابطه مستقيمي با عزت و سربلندي کشور و حفظ روحيه وطن پرستي بين افراد دارد.وقتي فردي به خود اجازه مي دهد در محافل رسمي و مجوز دار کشور به راحتي اين خرده فرهنگها را به سخره بگيرد آيا انتظار مي توان داشت که افراد متعلق به اين فرهنگها تعلق خاطري به کليت کشور و نظام داشته باشند؟آيا اين افراد حق ندارند حس کنند شهروند درجه چندم اين جامعه هستند و تنها کاربردشان در اين کشور مضحکه شدن توسط افراد جامعه است؟و در کل احساس دلسردي به جامعه و حکومت داشته باشند؟ يکي از افراد و جريانهاي عامه پسند چند سال گذشته ايران آقاي ماهي صفت مي باشد.اين شخص به راحتي فرهنگها،اقوام و گويشهاي اين مرز و بوم را به سخره مي گيرد تا براي خود تکه ناني و براي نان دهان خود لبخندي دست و پا کند.

متاسفانه اين شخص حتي مذهب را هم به سخره گرفته است.چرا که ازچند جمله و نقل قول مذهبي نيز براي تطهير خود استفاده مي کند.جناب آقاي ماهي صفتکجاي دين مبين اسلام مجوزي براي تمسخر افراد داده شده است؟لطفا مارا راهنمايي کنيد تا اگر چنين است من بعد ماهم پاي لودگي شما نشسته و برايتان کف و سوت بزنيم

چندي پيش يکي از دوستان شعر بلندي داشت که به چند بيت آنرا تقديم آقاي ماهي صفت مي کنم

کسي در خيابان اگر ناگهاني جهت گيري بي جهت کرده باشد

و يا رفته باشد در آنسوي دنيا و تحصيل علم لغت کرده باشد

و يک رشته سخت هم خوانده باشد  دلش هم هواي سمت کرده باشد

کمي هم در انجا بدور از مزاحم شب و نيمه شب شيطنت کرده باد

و يا جنس خود را غلط گفته باشد و با يک پسربچه چت کرده باشد

و يا روي سن رفته  باشد خودش را سبک مثل ماهي صفت کرده باشد

به او مي فشارند لاک غلط گير اگراو زيادي غلط کرده باشد

---------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

همکلاسی قدیمی متاسفانه نشناختمتون هرچی فکر کردم تو همکلاسیهام آدمی با این ادبیات گفتاری وجود نداشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 9:43  توسط داود ملک محمدی  | 

ماهو دادن به شبهای تار

 ماه را به شبهای تار بدهند

یا به روز روشن

چه فرق می کند برای خورشید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 14:50  توسط داود ملک محمدی  | 

سال نو مبارک

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

تقویمها گفتند ما باور نکردیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 20:0  توسط داود ملک محمدی  | 

چه کنم

چه کنم قصه ما طولانی است

و نگاه تو چه بی حوصله و کوتاه است

کار تو قهقهه مستانه است

کار ما گریه و زاری،آه است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 13:58  توسط داود ملک محمدی  | 

خودت بگو

عاقبت کدومو باور بکنیم؟

قسم حضرت عباس یا دمب خروس

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 15:38  توسط داود ملک محمدی  | 

سنگ گور

 

دل سنگت فقط به درد روی گور  می خورد.

.

.

می خواهم بمیرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 21:55  توسط اکبر دلاور   | 

ماهو دادن به شبهای تار

ببارای ابر بهار

بادلم به هوای زلف یار

دادوبیداد ازاین روزگار

ماهو دادن به شبهای تار ای بارون

برکوه ودشتوهامون ببار ای بارون


به نظر شما تقصیر کی بود؟

1-ماه

2-شبهای تار

3-باران

4-من

5-تو

راستی این شعر ازکیه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 23:8  توسط داود ملک محمدی  | 

لعنت

لعنت به چترهایی که بی موقع باز می شوند

وتورا از من میگیرند

وقتیکه می بارم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 13:36  توسط داود ملک محمدی  | 

تعویض

من هرچه سعی نمودم به جایی نمیرسم

باید الاغ لنگ خودم را عوض کنم

این پای لنگ که خوب نمی شود هرگز

باید به جای پای سنگ خودم را عوض کنم

شانس درب خانه من را نمی زند

بایدکه درب یا زنگ خودم را عوض کنم

سعی و تلاش ما کوبیدن آب در هونگ بود

باید به جای آب هونگ خودم را عوض کنم

گوش کسی نمی خرد حرف حساب را

باید به جای حرف رنگ خودم را عوض کنم

این روزها کسی به شعر بهایی نمی دهد

باید که شعر جفنگ خودم را عوض کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 23:53  توسط داود ملک محمدی  | 

اوج فهمیدن

دوست دارم که تورا بفهمم

مانند خری که یونجه رامیفهمد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 14:34  توسط داود ملک محمدی  | 

این روزا همه اینو گوش میدن

توهوای گرم بندر توی بازار خرمشهر دیدمت با ناشناسی نفسم در نمیاد

قلب مو ضعیفه دختر داره گومب گومب میزنه اون غریبه کیه باته چی میگه بت چی میخاد

چی میخااااااااااااااد

عینک ریبن اصلم هرچی دارم مال تو نفسم تویی تو دختر همه دردات مال مو

میخرم سال دیگه واست النگوی طلا تا ابد به پات میشنم پات می مونم والا

پات می مونم والا

پات می مونم والا

قسمت میدم بمون جون ننت جون کاکات قربونت برم الهی قربون جفت چشات

اگه پولامو بدن واست عروسی میگیرم روزی صدهزار دفه برای چشمات میمیرم

برای چشمات میمیرم

 

 

پات می مونم والا

میرم و دخیل می بندم جمعه شب سید عباس بیا و رحمی بکن به این دلیکه تنهاس

دس ودس نکن ننه دخترو داره میپره مرگ مو کاری بکن عشقمو داره میبره

عینک ریبن اصلم هرچی دارم مال تو نفسم تویی تو دختر همه دردات مال مو

.

.

.

 ===============================================================

محسن چاوشی این آهنگو خونده نمی دونم شعرش از کیه ولی جالبه حتما گوشش بدین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 13:25  توسط داود ملک محمدی  | 

اوج ازخودگذشتگی

عینک ریبن اصلم هرچی دارم مال تو

این جمله یه ایهام قشنگی داره :

 آیا همه داراییه شاعر عینک ریبنشه که اونو میبخشه یا اینکه همه داراییش و عینک ریبنشو داره میبخشه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 14:28  توسط داود ملک محمدی  | 

خالق کوری در گذشت

ژوزه ساراماگو

ساراماگو در دهکده‌ای کوچک در شمال لیسبون در خانواده‌ای کشاورز به دنیا آمد، او دو سال بعد به همراه خانواده به لیسبون رفت و تحصیلات دبیرستانی خود را برای امرار معاش نیمه تمام گذاشت و به شغل‌های مختلفی نظیر آهنگری، مکانیکی و کارگری روزمزدی پرداخت. پس از مدتی نیز به مترجمی و نویسندگی در روزنامه ارگان حزب کمونیست پرتغال مشغول شد. اگرچه اولین رمان او به نام کشورگناه در ۱۹۴۷ به چاپ رسید ولی ناکامی او برای کسب رضایت ناشر برای چاپ کتاب دومش موجب شد رمان نویسی را کناربگذارد، تا این که با انتشار کتاب بالتازار و بلموندا در سال ۱۹۸۲ و ترجمه آن به انگلیسی در ۱۹۸۸ شهرت به سراغ او آمد، رمانی تاریخی که به انحطاط دربار پرتغال در قرن شانزدهم می‌پردازد

علی رغم تمام انتقاداتی که از نگرش بدبینانه ساراماگو به دنیا می‌شود، اثار او چه در سطح عامه مردم و چه در میان نویسندگان و خوانندگان حرفه‌ای مورد اقبال زیادی واقع شده‌است. هارولد بلوم او را خوش ذوق ترین نویسنده زنده دنیا می‌داند[نیازمند منبع] و فدریکو فلینی کتاب کوری را زیباترین رمانی که خوانده توصیف کرده‌است[نیازمند منبع]. شهرت ساراماگو در ایران با ترجمه فارسی همین کتاب در سال ۱۳۷۸ آغاز شد، تاکنون سه ترجمه مختلف از کوری صورت گرفته و آن را یکی از محبوبترین نمونه‌های ادبیات داستانی روز دنیا در ایران ساخته‌است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 13:28  توسط داود ملک محمدی  | 

می ترسم

این روزها حسین پناهی گوش می کنم

عجب جمله های زیبایی داره این مرد

"من قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 13:14  توسط داود ملک محمدی  | 

پوزش

مدتی من و دلاور خانه نشینیم و نمی تونیم وبلاگ بنویسیم

با عرض پوزش از دوستان

ان شاالله به زودی می آییم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 17:17  توسط داود ملک محمدی  | 

تلنگر بزن برآسمان آرزوهایم

ستاره هایش برزمین نمی افتد

لعنت به تو نیوتن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 14:57  توسط داود ملک محمدی  | 

محمد بهمن بیگی در گذشت

۱۱اردی بهشت مردی رفت که بی نظیر بود

در ايل قشقايی به دنيا آمد. پس از پايان دورهٔ كارشناسی حقوق در دانشگاه تهران ، در راستاي سياست هاي دولت وقت و حمايت اصل چهار ترومن ، كوشش خود را برای بر پايی مدرسه‌های سيار برای بچه‌های ايل آغاز كرد و با پي‌گيري‌هاي خود توانست برنامهٔ سوادآموزی عشاير را به تصويب برساند. او توانست دختران عشايری را نيز به مدرسه‌های سيار جلب كند و نخستين مركز تربيت معلم عشايری را بنيان نهاد. بهمن‌بيگی برای كوشش پي‌گير خود در راه سوادآموزی به هزاران نفر كودك ترك ، لر ، كرد ، بلوچ ، عرب و تركمن، برندهٔ جايزهٔ سوادآموزی سازمان يونسكو شد. او تجربه‌های آموزشی خود را در چند كتاب در قالب داستان نوشته است.

تولد ۱۲۹۹ - وفات ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

تسلیت به همه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:58  توسط داود ملک محمدی  | 

سکوت

آخرین سنگر سکوته

خیلی حرفا گفتنی نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 12:28  توسط داود ملک محمدی  | 

نوروز

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت           یک ساغر مِی دهد مرا بر لب کشت

 هر چند به نزد عامه این باشد زشت       سگ به زمن است اگر برم نام بهشت

 

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 13:20  توسط داود ملک محمدی  | 

چهارشنبه سوری

آتش

مدتهاست افروخته

و همه مان سرخ

امسال چهارشنبه سوری سبزه گره می زنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 13:18  توسط داود ملک محمدی  | 

چرا؟

شاید نوشتن این مطلب اینجا عجیب باشه ولی شدیدا امروز ذهنمو درگیر کرده

"کشور لیختن اشتاین با مساحت160 کیلومتر مربع و جمعیت  35 هزار نفر می باشد "

کشور ایران با کلی مساحت و منابع و کلی جمعیت وارد کننده ماشین آلات صنعتی از این کشوره

-----------------

پی نوشت:

اگر مسلمانی از این درد بمیرد رواست

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 16:56  توسط داود ملک محمدی  | 

سالينجرخالق «ناتور دشت» درگذشت

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 12:0  توسط داود ملک محمدی  | 

پان

خسرو معتضد کیست؟

در تاریخ ۵/۱۱/۱۳۸۸ خسرو معتضد در برنامه تلویزونی خود در مورد تاریخ معاصر درباره جدایی آذربایجان در زمان پیشه وری شدیدا موضع گرفته و بارها با افتخار اعلام کرد "من پان فارس هستم"

ترکها کردها بلوچها عربها و... جزئی ازاین مملکت هستند یا نیستند؟

پان بودن خوب است یا بد است؟

قضاوت را به عقلهای سلیم می سپارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 15:42  توسط داود ملک محمدی  | 

نیت

لعنت به دستهایی

 که منعمان کردند از عاشقی

 به نیت قربت الی الله

--------------------------------------

پی نوشت:

بازهم یه کار قدیمی رو می ذارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 12:55  توسط داود ملک محمدی  | 

باور

دلم برایت می سوزد

مترسک باور من

دیگرکلاغهای تردید که هیچ

گنجشکهای مردد نیز از تو نمی ترسند

باید بسوزانمت

وبا پوشالی نو

از نوبسازمت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 13:9  توسط داود ملک محمدی  | 

تبت یدا ابی لهب و تب

چون که من از دست شدم، بر ره من شیشه منه!

چـــون بنهـی پـــا بنهـــم، هر چــه بیـابـم شکنـــم!

"مولوی"


  "تبت یدا ابی لهب و تب"


این روزها باران حرف اول را می زند

و انگشتانم مدام برای دود شدن درد می کنند!


بازی باران با خاک

روایت روزهای رفته است انگار

که از خاک سر بر می کشند

-دوشادوش هر چه درخت-

تا خانه خرابترم کنند!

 

اریب که می زند

پنجره را باز می کنم

تا اشکهایم را به حساب ابرها گذاشته باشم،

 چشمهایم را می بندم

و

برای دستهایی که بر روی شانه هایت نخواهند بود

 تبت یدا می خوانم!


 برایم  هیزم بیاور.

کم از ابی لهب که نیستم

آتش بزن زیر پاهایم

نترس!

من کارم را خوب بلدم

دو کام که از لبهایم  بگیری تا ته سوخته ام!


پی نوشت: ندارد.


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 1:4  توسط اکبر دلاور   | 

تغییر

مدتیه ترانه های دهه ۶۰ و۷۰ را گوش میدم

یه چیز به نظرم اومده :

توی اون دهه حتی توی ترانه ها (البته اکثریت ترانه ها) هم جوانان به ازدواج تشویق می شدن ولی توی ترانه های امروز (البته اکثریت ترانه ها) جوانها به زید بازی تشویق میشن

نظر شما چیه؟

چرا اینطوریه؟

  ---------------------------------------

پی نوشت:

بنده به سبک ادبی ترانه های این دودوره کار دارم و نظر دوستانو پرسیدم بحث بودن یا نبودن ازدواج رو کاری ندارم

داود ملک محمدی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 18:19  توسط اکبر دلاور   | 

آدم باش

مجنون شوی و لحظه ای لیلا نشوم

وامق شوی و لحظه ای عذرا نشوم

تو لطف کن و فقط دمی آدم باش

نامردم اگر لحظه ای حوا نشوم

 

پی نوشت:

با عرض پوزش و ضمن تشکر از لطف تمامی دوستان٫ اشتباهات تایپی پیش آمده رفع گردید. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 18:11  توسط داود ملک محمدی  | 

من سرخپوست نیستم

 

دیگر

به اس. ام. اس ها  اعتمادی نیست

دوستت دارم ها را

به هر که دوست دارند می رسانند!

کبوترهای نامه رسان

نامه های عاشقانه را

به چند دانه گندم می فروشند

و تمامی خطوط

به سمت مورد نظر

مورد نظرترند!

بهتر است کمی آتش روی پشت بام روشن کنم.



 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:10  توسط اکبر دلاور   |